هوالصبور
السلام علیک یا اباصالح
سلام آقاجان چندوقتیه که براتون نمینویسم ودرد دل نمیکنم
خسته ام دلم میخواهدبخوابم وبیدارشوم ده ساله باشم پدرم بادست های پرازبازاربیاید
مادرم آن گوشه ی حیاط روی تنورکوچکی که زن دایی فاطمه برایش ساخت نان بپزد
برادربزرگترم به کمک خواهرم مشق بنویسدومن بابرادرکوچکم بازی کنم
دوس دارم خانه ی عموهمین جا باشد.ودرکوچک بین دوحیاط همیشه باز
دوست دارم ده ساله باشم وعیدباشد
دوست دارم آخرین روزمدرسه قبل ازعیدباشدباپیک های نوروزی
کاش طعم تلخ عیدفقط مشق هایی بودکه بایدازهمه ی کتاب می نوشتیم نه نبودن آدمها...
آقاجان حسرت نمیخورم برای روز
های که گذشتند امیدبسته ام به روزهایی که می آیند به وجودنازنینتان که قشنگ ترین فصل زندگیست.
برچسب:
نویسنده: روژان شاکری