السلام علیک یااباصالح
سلام خدا
می خوام بنویسم اماجرات ندارم
بااینکه اینجاوبلاگه وکسی منونمی شناسه تاازم خورده بگیره
اماخدایاجرات ندارم
جرات ندار م ازباباام بنویسم
ازمردی که یک عمرعاشقش بودم اماهیچوقت نداشتمش
ازمردی که خنده هاش قشنگ ترین خنده های دنیابووداگه گاهی روگوشه ی لبهاش می نشستازمردی که آغوش پناهش امن ترین آغوش دنیابوداگه دداشتمش
ازبابام
ازمردی که دستهاش خالی بودامابادست خالی به خونه برنمی گشت
دستای خسته ش همش بوی سیب میداد
مردی که جنگلهای شمال قدم به قدم گامهاشوبیاد دارن
بلندترین درختها هنوزبوی دستاشومی دن
بوته های تمشک وحشی هنوز به امیددستاش گل می دن
مردی که تنش بوی دشت شالی میده
بوی خستگی کارطاقت فرسای اردیبهشت تاشهریور
بابام
که تنش هنوز -عرق تنش هنوزبوی جبهه وباروت میده
خیلی هاهنوزآرپیچی روروشونه هاش می بینن
شیرمردی که حالا...
خدایادوباره فصل گریه های یواشکی م شوع شده
کاش امشب درگوش بابام بگی که من ازهمه ی دنیبیشتردوسش داشتم
کاش درگوشش بگی ازش راضی ام
کاش پاهام جون داشت تااین روزهاپروانه ی دور بسترش می شدم
قدرباباهاتونوبدونین هرچی که هستن
شایدنمی دونین باباهاآسمونن که وقتی افتادن
که وقتی شکستن دنیای ادم بهم می پیچه
تازه اونوقته که ادم می فهمه دلشکستگی یعنی چی
برچسب:
نویسنده: روژان شاکری