خرید بک لینک

هوالصبور

السلام علیک یااباصالح

خلاصه اینکه وقتی توبیمارستان بستری شد پسرش وداداشش زنگ زدندتاحالشوبپرسن

بعدازچندروزوتحمل سخت ترین شرایط اوردنش بخش

پسرش گفت پس حالاکه خوبه نمیام

بنده خداخیلی داشت توبیمارستان اذیت میشد

زخم بسترهم شده بود .به خانمش گفتم بیارینش خونه منم میام کمکتون

چندروزگذشت وآوردنش خونه

ازشانس بد،سرمای سختی خوردم منتظربودم خوب بشم برم پیش شون

امادیروزمتوجه شدم غروب جمعه،همون موقع که یهویی وبی علت دلم گرفت اون بنده خداغریبانه توشهرغریب جان داد.

خیلی دلم سوخت این فرصت روخیلی راحت ازدست دادم

حتی وقتی داشتندغریبانه ازاین شهرمی بردنش نمیدونستم تاقدمی بدرقه ش کنم

حالادیگه نیست

بردنش تهران والان سه روزه توبهشت زهراست هنوزدفن نشده تاغروس خارجیش برسه

هنوزدفن نشده تاتشریفات مجلل ترین تدفین براش انجام بشه

برای آدمی که اونقدرغریب وتنهابودکه نمیذاشت خانمش ازجلوی چشمش کناربره

یاگاهی خانمش مجبورمیشدسرکوچه وقتی اشنامیبینه ببره خونه تاهمصحبت تنهایی هاش باشه.

برای مردی که میلیونربوداماخوشبخت نبود

ناگهان چقدرزود دیرمیشه؟!!!

قدرآیینه بدانیددرآن وقت که هست

نه چوآیینه بیفتادوشکست

بجای اینکه فردابادسته گلی بزرگ برتابوتم یادم کنی امروزباشاخه گلی شادم کن

خدارحمتش کنه

برچسب: نویسنده: روژان شاکری تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 1:56

صفحه بندی